۱۳۹۵ دی ۵, یکشنبه

و انتخاباتی که در راه است...

بر خلاف انتظار بسیاری که اجرایی شدن برجام و لغو تحریم های اقتصادی جمهوری اسلامی از سوی عمده کشورهای غربی و احیای مناسبات اقتصادی گسترده با این کشورها را محملی برای تاثیرگذاری آن در سیاست داخلی و شکسته شدن انحصار قدرت در ایران می دانستند در روزهای اخیر با رد صلاحیت های گسترده ی نامزدهای اصلاح طلب و اعتدال گرای دو مجلس خبرگان و شورای اسلامی و سخنرانی آقای خامنه ای در جمع کارگزاران انتخابات گویی این انتظار خواست اندیشی برخاسته از عدم شناخت بافت قدرت در جمهوری اسلامی است.
این انتظار با یک محاسبه ی ساده توام بود که اراده ی سیاسی در جمهوری اسلامی تصمیم به حل و فصل مناقشات خود با غرب را گرفته است و نیل به توافق و اجرایی کردن قطعی آن نشان دهنده ی این تصمیم است و هشدارها و اعلام خطرها و پرازیت های گهگاهی از جانب طیف منتهی الیه راست چیزی نیست شل کردن سوپاپ ها برای راضی نگه داشتن خودی هاست و هیچ تاثیر در سرنوشت این سیاست ندارد، زیرا راس نظام چراغ سبز خود را مدت ها پیش از این داده است و نمی تواند به آسانی از راهی که پشت سرگذاشته بازگردد. مهم ترین مولفه ی این استدلال افزایش وزنه ی سیاسی ایران در تحولات کنونی منطقه و بحران سوریه در راس آنست، بیشتر از این نظر که با دخالت ترکیه و عربستان سعودی در این مناقشات و مطرح شدن این دو کشور در حکم قدرت های تاثیر گذار منطقه ای ایران نمی تواند دست روی دست گذاشته و با روند جاری در سیاست گذاری برای منطقه که کشورهای غربی به همراه روسیه در حال تنظیم آنند وداع کند. علاوه بر آن دوران قهر و آشتی های کودکانه که ادبیات لات واری دوران احمدی نژاد نمونه ی خاص آن بود به فرجام فاجعه بار و ننگ آلودی رسیده که نه تنها برای ایران حاصلی در بر نداشته بلکه ابعاد زیان و ضرر آن هنوز قابل رویت نیست. سویه ی دیگر این استدلال این است که این سیاست راه سرمایه گذاری های ضرور اقتصادی غرب در ایران را باز کرده و در موقعیتی که ایران نمی تواند به تنهایی و با تکیه بر بنیه ی اقتصادی خود ضرورت های نوسازی زیربنای اقتصاد ویران و بحران زده ی خود را را برآورده سازد با یاری گرفتن از این راهکار در این گستره نیز به جز سود عاید دیگری نسیب ایران نمی شود.
این ها استدلال هایی است که نمی توان به سادگی رد کرد و در هر دو مورد، گذشته از چگونگی اجرایی شدن آن تردید ناپذیرند. تنش زدایی با غرب و در منطقه سیاستی است درست که با تاخیری سی و پنج ساله روبرو است و نمی توان با آن مخالفت کرد. تلاش در راستای کشیده نشدن آتش این درگیری ها به ایران تلاشی است مقدس که به پشتیبانی تک تک ایرانی ها نیاز دارد.
اما این تنها یک روی سکه است. روی دیگر سکه روا داشتن نرمش سیاسی که در سیاست خارجی هویدا شد به سیاست داخلی، که انتخابات پیشارو می توانست در حکم محملی برای شروع آن تلقی شود.   

باد و بادبان

اگر کارزار انتخاباتی اخیر برای تعیین نامزدهای انتخاب ریاست جمهوری ایالات متحده را دنبال کرده باشیم و خواسته باشیم ورای تیترها و عنوان های جنجالی عامه پسند رسانه های بین المللی با انگشت گذاشتن بر یک نکته ی گرهی موضوع اصلی این کارزار را برجسته کنیم، به قول معروف مطلب دندان گیری نمی یابیم.
در جناح جمهوری خواهان دونالد ترامپ، بساز و بفروش میلیاردر با پرگویی های کر کننده مثل بچه بی تربیتی که بدون دعوت قبلی سر و کله اش درجشن تولد فرزند یک خانواده ی متشخص پیدا شده و با بر هم زدن برنامه خودش را  به ستاره ی این میهمانی از ما بهتران تبدیل کرده و در میان دمکرات ها  برنی سندرز، این سوسیالیست یهودی تباری که تمام وجنات و سکناتش به شاگردان مدرسه ی تالموت می ماند برای نخستین بار، حداقل در سال های اخیر گفتمانی متفاوت را وارد این کارزار کرده برجسته می شوند.
تحلیل گران واقع بین می د انند و می نویسند که آمریکا با دو بحران عمده در خارج و داخل روبرو است و چگونگی رویکرد به این بحران ها می تواند برای آینده این تنها باز مانده ی ابرقدرت سده ی گذشته سرنوشت ساز باشد. 
بحران اول بحران اقتصادی در ایالات متحده است که باوجود ثروت کلان و ظرفیت عظیم اقتصادی مبتنی بر نوآوری های سرسام آور در تما رشته های تولید و خدمات است، شکاف میان فقر و ثروت در حال ژرفش فزاینده و نگرانی آوری است و این بحران  در بافت و ترکیب اجتماعی این کشور بازتاب یافته و به ناپدید شدن تدریجی اقشار میانی انجامیده است، اقشاری که محصول دهه های رشد اقتصادی و سرمایه ی ثبات سیاسی و اجتماعی و به یک معنای تمام غرور جهانی است کشور بود. در این نوشته ی کوتاه مجالی برای ارجاع به داده های آماری نیست و از آن در می گذرم.
بحران دوم بحران تعریف جایگاه آمریکا در سیاست جهانی است. با کمی آشنایی به آمریکای حداقل 150 سال اخیر می توان مشاهده کرد که سیاست های مداخله گرانه و انزواگرانه، که به گونه های متفاوتی هم رخ نموده اند، به تناوب جای خود را به دیگری داده است. اما با گسترش و ژرفش فرایند جهانی شدن و افزوده شدن تهدیدها و خطرات در جهان، امری که واقعیت عینی دارد و تک علتی نیست، از جمله رشد جمعیت و تغییرات زیست محیطی، بازتعریف نقش ایالات متحده در این معادله از اهمیت برجسته ای برخوردار می شود. آمریکا تنها ابر قدرت باقی مانده از دوران جنگ سرد است و هنوز توان اقتصادی، مالی و نظامی ماندن در این جایگاه را دارد. سئوال این است که تا کی و چگونه می توان این جایگاه انحصاری را حفظ کرد؟
واقعیت این است که ایالات متحده در برابر تهدیدهای جدی قرار گرفته است، هم بازی های سابق او یعنی چین و روسیه (بر ویرانه های اتحاد شوروی) آماده ی پذیرش نقش بلامنازع آمریکا نیستند و هیچ چیزی را در راستای به چالش کشیدن آن فروگذار نمی کنند. این چالش در گستره های گوناگونی مشاهده می شود که می توان در مورد سوریه حاد بودن آن را نشان داد.
جنگ سرد رقابت سیستم در چرچوب از پیش تعیین شده ای بود که هر کدام از طرفین به خط قرمز های طرف مقابل واقف بودند، بهترین نمونه ی ملموس آن را می توان در رپورتاژهای خبری از روزهای برپایی دیوار برلن مشاهده کرد که تانک های آمریکایی مستقر در برلن غربی با سروصدار بسیار به سوی مرز می تاختتند و با رسیدن به خط مرزی چنار بر ترمز می کوبیدند که دماغه ی تانک ها به هوا می رفت. اما اکنون روسیه حداقل در دو سال اخیر سیاست خارجی آگاهانه تری را دنبال می کند و از بحران اوکرائین به این سو آن را عملا به منصه ی ظهور رسانده است. در مورد سوریه که تنها بازمانده ی متحدین روسیه در خاورمیانه است و دارای پایگاه نظامی در یکی از بنادر (لاذقیه) این کشور است، ورود روسیه به این جنگ در حمایت از حکومت بشار الاسد تمام نقشه های غرب و بویژه آمریکایی ها را به هم ریخت. سرنوشت معمر القذافی درس عبرتی بود برای روسیه که حتی المقدور به هر علتی خود را از این مناقشات عقب می کشید. 

۱۳۹۴ تیر ۱۵, دوشنبه

روزهای حاد مباحث نهایی توافق های هسته ای که از این طرف و آن طرف با تفسیرهای متفاوت و گاه با پیش گویی های متناقض همراه می شود به پایان خواهد رسید و به هر تقدیر اگر توافقی صورت گیرد و یا این همه وقت و انرژی با عدم توافق در مباحثی حاشیه ای تلف شود شرایط جدیدی برای سیاست در ایران جمهوری اسلامی ایجاد خواهد شد. با در پیش بودن انتخابات مجلس شورای اسلامی و خبرگان رهبری معلوم است که نتیجه ی این مذاکرات دارای چه اهمیت فزاینده ای حداقل در میان مدت خواهد بود و شعاع تاثیرگذاری آن بر این رویدادها تا چه اندازه وسیع و گسترده خواهد شد.
اما این ها موضوع بحث امروز من نیست. همزمانی مرحله ی نهایی گفتگوهای هسته ای 1+5 با ایران و رویدادهای حول و حوش قروض خارجی یونان و رفراندومی که  امروز برگزار می شود تا مردم یونان درباره ی گام های بعدی مذارکات دولت این کشور با اتحادیه اروپا تصمیم گیری کنند مرا به این فکر واداشت که چند نکته را که در همین رابطه به ذهنم خطور کرده با خوانندگانم درمیان بگذارم.
سوای اینکه  یک شهروند ایرانی چه رویکردی نسبت به حاکمیت جمهوری اسلامی و سیاست های روز و یا دراز مدت آن داشته باشد و یا یک یونانی نوع عملکرد دولت چپ گرای در حال گفتگو با نمایندگان اروپا و صندوق بین المللی پول درباره ی قروض خارجی این کشور، که خود هیچ سهمی در انباشت و سرریز آن نداشته بپسندد و یا مخالف آن باشد، شهروندان هر دو کشور باید در یک موضوع اتفاق نظر داشته باشند و آن عمل برپایه اراده خود بنیاد ملی است. به این موضوع بر خواهم گشت.
مسئله ی دیگر نحوه بر خورد طرف سوم است که من دانسته و با در نظر گرفتن اختلاف نظرها و برخوردها بلوک وار از آن یاد می کنم.
ایرانی ها در یک دوراهی سرنوشت سازی قرار گرفته اند که به هر تقدیر گریزی از آن نیست. یا اکنون با طرف های مذاکره ی خود به توافق، هر چند مقطعی خواهند رسید یا با شکست این مذاکرات گزینه های کاملا متفاوتی که می تواند عواقب ناخوشایندی برای طرف ایرانی داشته باشد دوباره ارجحیت خواهد یافت. اینکه توافق خوب یا بدی در راه ایران است، هنوز مشخص کننده این نیست که این توافق ها برای چه کسی خوب و به زیان چه سیاستی است. اینکه هم اکنون مسلم است این است که جمهوری اسلامی با سیاست هایی که در بیت رهبری طراحی و به دست دولت های دهم و یازدهم به مرحله اجرا گذاشته شده وارد بن بستی شده که خروج از آن بناچار یا پذیرش یک توافق "بد" است و یا اینکه زدن به سیم آخر و افتادن در دور نوینی از رادیکالیسم و افراطی گری توخالی که مضمون آن بدترین نوع لفاظی های "انقلابی" در ظاهر و تشدید بی چون و چرای فساد و ارتشایی که بی آن هم بی داد می کند. این همه بدین خاطر است که هنوز در ایران نه در میان دولتمردان حاضر در صحنه ی سیاست و نه برای مردمی که پشت "بَنُر"های حق مسلم ماست سینه می زنند واضح و مبرهن است که مقصد ما کجا است. آیا تامین اقتدار ایران و یا حضور یک ایران مقتدر در منطقه بر اساس کدام طرح استراتژیک قابل دست رسی است. امید بستن به تبدیل ایران به یک قدرت هسته ای، اگرچه این "هسته ای" نظامی هم نباشد، و تیشه زدن به ریشه ی هرچیزی که می توانست به طور عینی منبع و خاستگاه این اقتدار باشد سیاستی بود خودخاسته که بزرگ ترین منبع و تکیه گاه اقتدار ایران را قربانی این تخیلات کودکانه و بلندپروازی های برخاسته از اذهانی بیمار کرده است. این مانورهای طرف ایرانی که برخاسته از عدم شناخت دقیق جایگاه خود در منطقه و در جهان است و اکنون آشکارا با بن بست روبرو شده بویژه در ده سال اخیر بیشترین هزینه ها را برای به دست آوردن کم ترین موفقیت ها داده است. و اکنون که گویا مشکل گشایی از آسمان نزول کرده و مذاکراتی که نتیجه ی آن "برد" هر دو طرف است به مرحله ی نهایی خود رسیده، هنوز کسی نیست که برای مردم ایران توضیح دهد این چه اختلافی بود که کشور را به ورطه ی یک جنگ دیگر خانمانسوز نزدیک کرده بود و آیا ارزش آن را داشت که برای به کرسی نشاندن آن چه که حق مسلم ایران اعلام شده حال و آینده چند نسل از ساکنین این مرز و بوم را به مخاطره انداخت؟
تا حال سخن تنها بر سر ایران بود، اما یونان نیز این روزها با یک انتخاب تاریخی روبرو است؛ یا در اتحادیه اروپا می ماند و واحد پولی آن را با تمام مزیت ها و مضار آن می پذیرد یا نه یک نقطه را برای حرکت آتی جامعه بازتعریف کرده و با مشارکت مردم و با شفافیت کامل نقشه ی راه حرکت آتی را طرح ریزی خواهد کرد. این گزینه را دولتی دربرابر مردم قرار داده که خود هیچ نقشی در گیر دادن لکوموتیو کهنه و تقریبا از کارافتاده ی اقتصاد این کشور در لجن زار ارتشاء و فساد و شکافته شدن سقف اروپایی دیون خارجی اش نداشته و تنها به این منظور رای اعتماد مردم را گرفته که راهی برای خروج از آن بیابد و با طرف های خود به یک توافق اولیه برای لگام زدن به بحران افسار گسیخته ی دستخوش این اقتصاد بیمار دست یابد.
آنهایی که رسانه های عمومی اروپا را دنبال کرده اند و در موضع گیری های دولت مردان و مسئولان اتحادیه ی اروپا دقت کرده اند شاهدند که چه هیستری دیوانه کننده و روانفرسای ضدیونانی به کار افتاد تا مردم یونان را از یک مجال بازگشت به خود و لحظه ای تأمل برای نگریستن به مغاکی که  در ورطه ی آن ایستاده اند بازدارند. اسلوب رفتاری "اروپایی" زهر چشم گرفتن نه از یونان، آن ها به خوبی دریافته اند که کجای کارند، بلکه از دیگرانی است که در آینده ی نزدیک در موقعیت مشابهی قرار خواهند گرفت و چندین کشور نامزد دریافت مشتمال اروپایی اند.
و اکنون بازگردیم به طرف سوم، طرفی که نه آن را می توان در سیمای یک شخصیت، نه در قامت یک کشور و نه در ردای یک نهاد تعریف کرد. این طرف سوم سیاست برخاسته از قدرت طلبی سلطه جویانه است، ذره ای در سمت گیری های خود به خطا نمی رود، در برآمدهایش عمق تفرعن وتبختر پیروزمندانه ای را به نمایش می گذارد که ظاهرا منسوخ شده پنداشته می شد.
اتحادیه اروپا یک موجود شگفت آوری است که طول و عرض آن هیچ تناسبی با هم ندارند. از ادعای یکدست کردن سطح راندمان اقتصادی و گسترش دمکراسی سیاسی به همه ی کشورهای عضو تنها چیزی که باقی مانده هدف تثبیت هژمونی چند کشوری است که هنوز از وضعیت اقتصادی مستحکمی برخوردارند. اتحادیه اروپا تحقق گلوبالیزاسیون در مقیاس کوچک تر و ادعای به دست دادن الگوی نمونه ای برای آن است. اما از ادعا تا واقعیت فرسنگ ها راه است. راهی که به هیچ وجه به مقصد نخواهد رسید. کشورهای توسعه یافته و پیشرفته ی اقتصادی اروپا و در راس آن آلمان و فرانسه و در چارچوب دیگری بریتانیا
برای مستحکم تر کردن جا پای خود در رقابت های جهانی با آمریکا و چین حوزه ای را برای خود ذخیره کرده اند که بتوانند در مقیاس بزرگ تری با این غول های اقتصادی رقابت کنند. افول یونان پاره شدن ضعیف ترین بند زنجیر است و حلقه های دیگری نیز در صف ایستاده اند تا یکی پس از دیگری پا جاپای یونان بگذارند. اویرویی که برای یک اقتصاد قوی طراحی شده به کشورهایی تحمیل شده است که از توان اقتصادی بسیار نازل تری برخورداند و توان تحمیل مستمر سیاست های ریاضت اقتصادی را ندارند. اویرو واحد پولی مشترک برای مقابله با تسلط جهانی دلار است، یونان و اسلواک و ایرلند و پرتغال را چه به رقابت های این چنانی!
  

۱۳۹۲ آبان ۲۰, دوشنبه

با سارتر به خطا رفتن بهتر است از با کامو به جانب حق بودن...

 
این عبارت تاریخی را پشت سر خود دارد و گویا پایانی هم برایش متصور نیست. همانگونه که تاریخ بازتکرار یک نمایش بی پایان است، چهره هایی نیز که در این نمایش یکی بعد از دیگری به صحنه می آیند و نقش آفرینی می کنند گویا ذواتی همگونند که پشت ماسک های گوناگون پنهان شده اند. اگر همین آلبر کامو، که این روزها دنیا صد سالگی تولدش را یاد کرد و دوست دیرینه اش ژان پل سارتر را در نظر بگیریم و و از زمین و زمانه شان دور کنیم و به شهرها و دیارهای بیگانه برای این دو منتقل کنیم چه بسا نام های بسیاری را می توان برایشان یافت. نه به جلا و نام آوری این دو، ولی با سرنوشت هایی مشابه و عبرت انگیز!
 
ژان پل سارتر پس از شنیدن خبر مرگ آلبر کامو گفته بود "با کامو در اشتباه بودن بهتر است از با سارتر جانب حق را داشتن". این گزاره سارتر بیان سوگِ مرگ دوست دیرینه ی از دست رفته ای بود که زمانه کدورتی نازدودنی میان  آن دو نشانده بود و گویی تقدیر این زمانه ی پر تلاطم می بایست چنین باشد که مرگ نقطه ی پایانی بر این کدورت ناخواسته بگذارد.
 
آلبر کامو کنش اجتماعی اش را در مقام یک نویسنده، که زندگی اش را در سیمای یک "عصیان گر" در سرزمینی "بیگانه" در زمانه ی "طاعون" زده به تصویر می کشد و دم آخر زندگی را به "افسانه سیزیف" تشبیه می کند که از او یک "انسان طاغی" می سازد آغاز می کند و سر آخر به جایی می رسد که جایزه نوبل ادبیات را از آن خود می کند. "جوانک سیاه چرده ی خیابانی الجزایری" نامی بود که سارتر(از پذیرفتن جایزه ادبیات نوبل سر باز زد) و حلقه ی روشنفکری پیرامون او بر آلبر کامو گذاشته بودند. و این زمانی بود که هنوز خجلت زده نای بر آوردن صدایی از خود در این حلقه نداشت. اما چیزی نگذشت که همین "جوانک" یقه ی "مرلو پونتی"(دوست نزدیک سارتر و یکی از مطرح ترین فیلسوفان چپ گرای فرانسه) را دو دستی بچسبد و او را متهم به حمایت از استالین کند. این هنوز از نخستین جوانه های چرخش صد و هشتاد درجه ای بود که آلبر کامو در زندگی خود به سر انجام رساند. از مبارز خیابانی در کنار استقلال طلبان الجزایری، عضویت کوتاه مدت در حزب کمونیست فرانسه، شرکت فعال در نهضت مقاومت فرانسه، که سارتر او را در این مبارزه پیش کسوت و نمونه ی خود می خواند تا فاصله گرفتن تدریجی از آن و نقل مکان به کمپی که "کنگره رهایی فرهنگی"(تلاش های سیا در دوران جنگ سرد برای بسیج هنرمندان و روشنفکران علیه بلوک شرق) را ترتیب می داد و سر آخر ایستادن تمام قد در برابر جنبش استقلال طلبانه الجزایر، آنهم در دوران خونبار آن.
هنوز می   توان  بسیار هم درباره ی کامو و هم  سارتر و تاثیرپذیری و تاثیرگذاری شان در زمانه ای که زیستند نوشت و دراین باره فلسفه بافی کرد که "اگر کامو زنده می ماند"... اما به تاسی از سارتر باید گفت که واقعیت هستی آن چیزی است که ما با آن امروز روبرو هستیم؛ سارتر تا به آخربه موثر بودن  تلاش  برای  دگرگونی  آن متعهد ماند و  کامو پیام آور عبث بودن چنین تلاشی شد و چنین بود که ...
با سارتر به راه خطا رفتن بهتر است از با کامو حق به جانب بودن...

۱۳۹۲ اردیبهشت ۲۷, جمعه

ایران... سوریه... ایران

تب انتخابات ریاست جمهوری در ایران بالا گرفته ولی من هنوز آمادگی نوشتن در این باره را ندارم. اتفاقاتی را که در همسایگی ایران روی می دهد بی ارتباط با وضعیت کنونی ایران نمی دانم و بر این باورم که این سناریو می تواند بزودی سرنوشت تحولات داخلی ایران را نیز رقم بزند. اگر به نقشه ی "سوریه ای" و یا "عراقی" کردن ایران باور داشته باشیم، پس مانع ایجاد کردن جلوی تحقق این "نقشه راه" هم خود بخشی از نگاه راهبردی به امر انتخابات در ایران خواهد بود. مسئله فراتر و گسترده از سازوکار "شرکت و یا تحریم" و نیز "آمدن و نیامدن" است. در این باره در آینده مفصل تر خواهم نوشت اما...
اوضاع سوریه مثل یک کلم پیچ در هم تنیده و تو در تو است و هرچه پیش می روی گویا یک برگ، صفحه و پنجره ی جدیدی باز می شود که به گفته ی شعرا و فلاسفه اعماق یک مغاک را در برابر چشمانت به نمایش می گذارد.
احتمالا خوانندگان فیلم جگرخواری فرمانده ی شورشیان سوری را در این و یا آن سایت دیده اند. بعد از آنکه طالبان و القاعده در پاکستان و عراق انظار جهانیان را به این گونه نمایش ها روشن کردند، اکنون همتاهای سوری شان هم برای اثبات برادری و هم برای عقب نیافتادن در جنگ روانی چنین فیلم هایی را در شبکه های جهانی مجازی منتشر می کنند. این ویئوی مشمئز کننده که گویا در 26 ماه مارس تهیه شده و چندی بعد در شبکه جهانی یوتیوب منتشر شده خالد الحمد، یکی از فرماندهان بریگاد عمر فاروق را نشان می دهد که در حال سلاخی سرباز سوری و سپس گاز زدن به قلب از جای کنده ی او است. او می گوید "سگ های بشار اسد ما از قلب ها و جگرهایتان خواهیم خورد... ای قربانیان بابا امر شما این علوی ها را سلاخی خواهید کرد و قلبشان را خواهید خورد". این بریگاد که گویا 15 هزار فرد مسلح را زیر پرچم خود دارد منطقه ای بنام  القصیر را تحت اشغال دارد.
این فیلم بارها از "یو تیوب" حذف و دوباره توسط افراد دیگری به نمایش گذاشته شده است.
این فیلم نه ساختگی است و نه کسی صحت آنرا تکذیب کرده است. همین آدمخوار در مصاحبه ای با مجله آمریکایی "تایم" که از طریق اسکایپ صورت گرفته آنرا تائید کرده است و افزوده که این تنها ویدئویی نیست که او دست به چنین اعمالی زده و مژده داده است که بزودی ویدئوی دیگری را که او و یکی از همرزمانش را حال سلاخی و قطعه قطعه کردن یک سرباز دیگر سوری نشان می دهد منتشر خواهند کرد. همین آقای خالد در این مصاحبه که روزنامه ِ آلمانی "دی ولت" بخش هایی از آنرا در یک مقاله ی بلند نقل کرده گناه این اعمال را به گردن دولت سوریه انداخته و گفته است که آنچه که او در این جنگ دیده او و همقطارانش را به چنین حال و روزی انداخته است. روزنامه "دی ولت"، که یکی از ارگان های بدنام دوران جنگ سرد است و سعی می کند چهره ای روشنفکر مآب و نظرساز از خود به نمایش بگذارد، می کوشد با مراجعه به رنگ مذهبی اختلافات در سوریه وقوع چنین اتفاقاتی را توجیه کند و از جمله می نویسد: "این منطق قدیمی خشونت است که بواسطه ی رسانه های دیجیتالی بصورت تساعدی شتاب گرفته است: مبارزه هر چه طولانی تر و فرسایشی شود رعب و وحشت به سلاح اصلی هر دو طرف تبدیل می شود. اما از آنجایی که این سلاح ها بّرایی خود را از دست می دهد پس می باید بر وحشت زایی فیمابین دشمنان افزود. این امر بواسطه ی روبنای مذهبی مبارزه، که هر مسئلهِ مرگ و زندگی را در تظاهر آتش آخرزمانی فرو می برد ...و بجز آنکه این نبردها خودبخود در سطح بسیار بالایی از حدت آغاز شده بود...سوریه  از نسل ها پیش حکومت قهر و خشونت بوده است". نویسنده ی مقاله ی "دی ولت" که از منطق "خیر و شر" این آدمخواران واهمه زده شده آنرا خطرناک می نامد، افزون بر آنکه فرماندهان دیگری وعده داده اند "بگذارید مناطق علوی نشین لاذقیه و طارطوس را تسخیر کنیم" و با دست نشان داده اند که سرشان را خواهیم برید.
اما این یک سوی قضیه است، سوی دیگر اینست که این گروه ها و حامیان غربی شان دو سال است که منتظرند حکومت اسد ساقط شود، ولی گویا دستی غیبی پشت و پناه آنست. تشدید تلاش ها برای ارسال سلاح، قطعنامه، و غیره به جایی نکشیده که هیچ، تاثیر سویی نیز برجای گذاشته است. مثلا قطعنامه ای که قرار بود دیروز در مجمع سازمان ملل به تصویب رسد رای کمتری آورد تا مشابه همین قطعنامه که دوماه پیش از این به تصویب رسیده بود. اینبار از 193 کشور حاضر در مجمع فقط 107 کشور رای مثبت به قطعنامه دادند، 59 کشور رای ممتنع دادند، از جمله برزیل، آرژانتین، هندوستان و آفریقای جنوبی. روسیه و چین هم طبق معمول رای منفی به این قطعنامه دادند. نماینده هندوستان در مجمع عمومی سازمان ملل گفته است "مردم سوریه باید در انتخاب نماینده خود مختار باشند و این کار سازمان ملل نیست که به آنها دیکته کند و این کار موجب بروز این ظن می شود که سازمان ملل فعالانه در راستای تغییر رژیم در سوریه است". چنانکه روزنامه ی آلمانی "برلینر تسایتونگ" در روز 17 ماه مه نوشته پاره ای از کشورهایی که به این قطعنامه رای ممتنع داده اند از سماجت و مداخله جویی "قطر" در جا انداختن اپوزیسیون سوریه به عنوان نماینده رسمی و سپردن کرسی سوریه به این نیروها بشدت به خشم آمده بودند.
 از سوی دیگر نتیجه ی این جنگ روانی تف سربالایی است برای اسلامیست ها که قدرت گیری روزافزونشان در میان مخالفان سوریه موجب شده تا مردم در کشورهای غربی از پرداخت کمک های مردمی بکاهند، تا حدی که سازمان های بین المللی وضعیت را "فاجعه بار" می خوانند. برای نمونه بنا به نوشته روزنامه "برلینر تسایتونگ" از آغازدرگیری ها در سوریه مردم آلمان فقط 12 هزار یورو بصورت کمک پرداخت کرده اند، در حالیکه هنگام وقوع سیل در پاکستان در چند روز 20 میلیون یورو جمع آوری شده بود.
اما این جو عصبی که نمونه ی آنرا هنگام ملاقات اردوغان و اوباما در روز 16 ماه مه در واشنگتن جهانیان مشاهده کردند و اوباما علنا  و در حضور خبرنگاران به درخواست ارسال سلاح برای اپوزیسیون از سوی اردوغان پاسخ منفی داد، علت دیگری هم دارد. آمریکا و روسیه در حال طرح نقشه های جدیدتری برای سوریه اند و چیزی که مهمتر از همه است اینست که بنا به نوشته روزنامه "دی ولت"ارتش سوریه از یکماه پیش دست به یک عملیات گسترده زده که در صورت ادامه تناسب قوا را بزودی بسود خود تغییر خواهد داد.
 
حالا رسیدیم باز به ایران و سیاست های کلان و بیت رهبری و حزب الله لبنان و ژئوپلتیک منطقه و تقسیمات سنی و شیعی خاورمیانه و ... ببینیم رفسنجانی برنامه اش چیست؟...

 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۵, پنجشنبه

مرگ تاچر

 

مارگرت تاچر مرد، ولی روحش همچنان زنده است و در قالب یک سیاست خانمان برانداز که آن را به دو واژه ی "جهانی شدن" و "نئولیبرالیسم" فروکاسته اند در پستوهای سیاست سازی و اندیشه پردازی اروپا و آمریکا در گشت و گذاراست. مارگرت تاچر نه از خانواده ای چندان ثروتمند برخاسته بود تا به رسالت طبقاتی اش جامه ی عمل پوشاند و نه چندان دستی در سیاست داشت تا رسیدن به پست نخست وزیری "بریتانیای کبیر" را چون اهرمی برای تحقق آرمانهایش مورد استفاده قرار دهد. دکاندار زاده ای بود که تحصیلات عالی را وسیله ای برای صعود از پله های اجتماعی در بریتانیای سال های پس از جنگ جهانی دوم انتخاب کرد و حتی تا آنجایی پیش رفت که برای سرپوش گذاشتن بر خاستگاه غیر اشرافی اش سر کلاس تکلم حاضر شد تا گویش اشراف زادگان را فراگیرد.
سال های شصت سده ی بیستم سال های شورش های اجتماعی در غرب بود. جوانان و دانشجویان در اروپای غربی و در آمریکا علیه نابرابری ها و بی عدالتی های اجتماعی دست به طغیان زدند. جنبش های رهایی بخش این دهه بخش بزرگی از آفریقا را از استعمار جدا کرد. سیاهان آمریکا رویای آزادی و برابری حقوق را در سر داشتند. مارتین لوتر کینگ این رویا را بر زبان آورد و تاوان آن را با از دست دادن جان خود پس داد. ویتنام در جنگ رهایی بخشی که دهه های متمادی طول کشید پیروز شد. نواستعمار وادار شد سفره ای را که به گستره ی جهان پهن کرده بود بتدریج جمع کند و به چهار دیواری خود "قانع" شود. اخگر جنبش های رهایی بخش خاورمیانه را هم در برگرفت. عرصه ی عمل برای سرمایه محدود و محدودتر می شد. نیکاراگوئه و السالوادور پدیده های امید بخش رهایی در حیات خلوت آمریکا بود. افغانستان ساز دیگری کوک کرد، ایران انقلابی علامت "تعطیل" را بر سر در بزرگ ترین پایگاه آمریکایی نصب کرد. اینجا بود که کشتی بان را سیاستی دیگر آمد. در انگلستان حزب محافظه کار به رهبری خانم تاچر پیروز شد و در ایالات متحده آمریکا ریگان جمهوریخواه بر کرسی ریاست جمهوری تکیه زد. در بحبوحه ی جنگ ویتنام، زمانی که آمریکایی ها، غرب هنوز خود را قدر قدرت می دانست، روند دمکراتیک شیلی با کودتایی سیا ساخته و با قتل سالوادر آلنده، رئیس جمهوری انتخابی مردم با فرجامی خونین روبرو شد. زنگ دوران نوین را اشغال نظامی گرانادا به صدا در آورد. لشگرکشی خانم تاچر به جزایر مالویناس (فالکلند) و سرکوب خواست برحق آرژانتین، که خواهان الحاق این جزایر به این کشور بود رویه ی نوین غرب در مناسبات بین المللی را کلید زد. استقرار موشک های کروز و پرشینگ در اروپای غربی می بایست بر جدیت در این سیاست مهر تاکید گذارد.
اما این سیاست تنها در گستره ی سیاست های بین اللملی ظاهر نشد. "تاچریسم" و "ریگانومیکس" دو مفهوم مصطلح و جاری در اوائل دهه ی هشتاد سده ی بیستم بود. و آن چیزی است که مطبوعات غربی آن را "انقلابی" می نامیدند. انقلابی که گویا می بایست سنگ را روی سنگ باقی نگذارد. انقلابی که امتیازات اجتماعی را آماج یورش خود قرار داده بود اما در واقع تلاش بود گسترده برای فراهم آوردن زمینه های نوین برای سرمایه اندوزی. بانک ها و سرمایه ی مالی می بایست در این فرایند نقش کلیدی را بعهده گیرند. سیاست می بایست شرایط را برای از بین بردن موانع قانونی فعالیت های مالی آماده کند.   
روزنامه ی آلمانی "دی ولت" در صفحه 21 شماره ی 10 آوریل خود طی مطلبی به مناسبت درگذشت خانم تاچر چنین نوشته است:"مارگرت تاچر یک انقلابی بود و مانند همه ی انقلابی های اصیل نیرویی ویرانگر بود". و در ادامه می نویسد و بدین خاطر نیز تمام کسانی که نفعی در حفظ شرایط موجود داشتند، از جمله محافظه کاران و "اشرافیت کارگری" علیه او شوریدند. نویسنده ی "دی ولت" ادعا می کند مخالفت چپ ها با سیاست های خانم تاچر نشانه ی آن بود که "چپ ها در این بین به ارتجاع پیوسته اند" زیرا مارکس حتما از خانم تاچر حمایت می کرد و برای اثبات ادعایش به "مانیفست حزب کمونیست" متوسل می شود و فرازی از آن را که در شرح نقش انقلابی بورژوازی در تاریخ اختصاص دارد نقل می کند:"بورژوازی هر جا تسلط یافت، تمام مناسبات فئودالی و پدرسالاری و پیوندهای عاطفی را در هم کوبید". بنا به نوشته ی "دی ولت" مارکس با ابراز شادمانی این سطور را علیه چپ گرایان معاصر خود نوشته است که گویا طرفدار نظم صنف های دوران فئودالی و پدرسالاری پروسی بوده اند. "دی ولت" در ادامه ی این فراز از "مانیفست" ادامه می دهد: "(بورژوازی) رشته های فئودالی رنگارنگی را که انسان را به "سروران طبیعی" اش پیوند می داد، بیرحمانه از هم گسست و میان انسان ها رشته دیگری سوای سودجویی بی پرده و نقدینه بی عاطفه، بر جای نگذاشت". نویسنده در اینجا با یک مکث و نادیده گرفتن پاراگراف های بعدی نقل قول خود از مانیفست" را چنین ادامه می دهد:"هر آنچه که صنف بندی شده وراکد مانده است نیست می گردد و هر آنچه که مقدس بشمار می رفت به پلیدی کشیده می شود و سرانجام انسان ها ناچار می شوند با دیدگانی باز و هشیار به وضع زندگی خویش و مناسبات خود با یکدیگر بنگرند". و این گویا بهترین توضیح برای برنامه ای بود که مارگرت تاچر "انقلابی" قصد تحقق آن را داشت و ادامه می دهد یک گفته از خانم تاچر بجا مانده است که هیچ فیلسوف آلمانی نیز نمی توانست آن را بهتر تبیین کند :"چیزی بنام جامعه وجود ندارد". انقلاب "تاچریستی" چیزی نبود جز نابودی مبانی صنعتی اقتصاد در بریتانیا و پی ریزی شالوده های چیره گی سرمایه مالی در این کشور، بدیگر سخن نابودی "جامعه". در این رابطه بجای خود بسیار گفته و نوشته شده است. اما "مانیفست" مارکس و انگلس در همان فرازی که "دی ولت" به نقل قول خود از این نوشته پایان می دهد گویا پیرامون سیاست های خانم تاچر به داوری نشسته است:"(بورژوازی) رعشه های مقدس ایمان مذهبی، شور و هیجان شوالیه مآبانه و سوگ و ماتم عامیانه را در آب یخ حسابگری خودخواهانه غرق ساخت و بجای آزادی های بیشمار تفویض شده یا گران بدست آمده تنها یک آزادی یعنی آزادی وجدان برانداز داد و ستد را معمول داشت و به یک سخن استثمار بی پرده، بیشرمانه، بی واسطه و بی پیرایه را جایگزین استثمار پوشیده در لفافه ی پندارهای مذهبی و سیاسی ساخت"."بورژوازی تمام ملت ها را وادار می سازد تا اگر نخواهند نابود شوند، شیوه ی تولید بورژوازی را بپذیرند و باصطلاح تمدن را در کشورهای خویش معمول دارند و به بیان دیگر بورژوا  شوند. کوتاه سخن، بورژوازی، جهانی بسان و سیمای خویش نقش می زند"."(بورژوازی) اکنون به جادوگری می ماند که دیگر از عهده ی مهار کردن نیروهایی که با ورد و افسون از زیر زمین احضار کرده است بر نمی آید". 
نویسنده مقاله به "مانیفست" استناد جسته تا سیاست های "تاچریستی" را توجیه کند و افزون بر آن  موزیک رولینگ استونز و جان لنون در سال های شصت و هفتاد را به یاری طلبیده تا نشان دهد بی دورنمایی جامعه و بویژه جوانان در این سال ها تنها می توانست یک پاسخ داشته باشد، دگرگونسازی انقلابی همه ی مناسبات! اما مضمون این دگرگونسازی در درجه ی اول تجویز "ریاضت کشی" برای زحمتکشان و خصوصی سازی همه گستره های زندگی اجتماعی بود. نئولیبرالیسم قد بر افراشت تا چهره ی کریه خود را به نمایش گذارد.
 
مطالعه "مانیفست" اگر امروز برای بعضی ها "بیفایده" بنظر رسد، اما بی ضرر است و حداقل برای کسانی که به مطالعه ی تاریخ علاقه دارند، منبع بسیار خوبی برای درک فرایندهای تکوینی تاریخ بسیاری از کشورهاست. نقل قول ها از ترجمه ی "جدید" زنده یاد م. پورهرمزان استخراج شده است.  
 

۱۳۹۲ فروردین ۲۰, سه‌شنبه

تکلمه...

در حین ترجمه ی مقاله ی جدیدی از ارنست بلوخ که در بلاگ مربوط به ترجمه ها قرار داده ام، به نقل قولی از نوشته ی مارکس "درباره ی مسئله ی یهود" برخوردم. هنگام مطالعه ی دوباره ی این اثر به جایی رسیدم که مارکس  قوانین اساسی ایالات گوناگون آمریکا را مقایسه کرده و در فرازی از آن که به گزارش های پژوهشگران ازآمریکا و مذهبی بودن مردم این سرزمین می پردازد نامی هم از توکویل می برد.  دراینجا معلوم می شود که مارکس گزارش های توکویل را از مسافرت آمریکا، که کتاب "دمکراسی در آمریکا" ماحصل آن بود خوانده است، ولی به یک اشاره ی گذرا اکتفا کرده و هیچ ارزیابی ای از آن بدست نمی دهد. مارکس سال ها خبرنگار اروپایی "نیوریورک دیلی تریبون" بود و هر هفته دو مقاله در این روزنامه به چاپ می رساند و بابت هر کدام 2 پوند دریافت می کرد. با بروز جنگ های انفصالی در آمریکا ارتباط این روزنامه با مارکس با خواست مدیران آن گسیخته شد و مارکس یکی از منابع مستمر درآمد خودرا از دست داد.